March 2009
2 posts
07
بخوان با من بخوان برای سالها بخوان برای خنده بخوان برای اشک حتی اگر تنها برای امروز است شاید خدای مهربان فردا تو را بخواند
06
تصمیم گرفتهام که دیگه تو زندگی تصمیمی نگیرم. چون هر تصمیمی که میگیرم، بی برو برگرد اجرا نخواهد شد.
December 2008
1 post
05
چیزهایی به ذهنم میاد. اما تا صفحه نوشتن باز میشه…
همش تو ذهنم هست، اما انگار دستام دوست ندارن بنویسن.
October 2008
5 posts
04
لبانش هیچگاه کسی را تحت تاثیر نگذاشت. حتی هوسی کاذب یا احساسی از حرف تازه تنها لبانی کوچک داشت، برای حرف نزدن
03
همه تنهایی ها با من رفیقن منم با اونا خب
02
چقدر سخته. زندگی کردن در ثانیهای، به انتظار سپری شدن ثانیه بعد.
01
روز بدی نبود. ولی الان دوس دارم فقط بشیم یک گوشه تنها
همین طور فقط زل بزنم و به هیچی فکر نکنم
And I'm Tired Now
Anyway, i can try anything it’s the same circle that leads to nowhere and i’m tired now. anyway, i’ve lost my face, my dignity, my look, everything is gone and i’m tired now. but don’t be scared, i found a good job and i go to work every day on my old bicycle you loved. i am pilling up some unread books under my bed and i really think i’ll never read again. ...
September 2008
1 post
زن سالاری vs مرد سالاری
مطمئنا جایگزینی جامعه زن سالار با یک جامعه مرد سالار مزایای زیادی داره. احتمالا دموکراتیکتر و برابری بیشتر. اما این مسئله مطمئنا به این معنی نیست که جامعه زن سالار بیشتر از یک جامعه مرد سالار به زنان خدمت خواهد کرد. در جوامع غربی هم عملا شکل جدیدی از برده داری بوجود آمده که من اصلا نمیتونم بهش بگم برابری جنسی. * این فقط یکسری سره نخ بود برای تفکر بیشتر خودم در این مورد.
August 2008
1 post
یوهو...
من اینجام….
کاش منم یک درخت گیلاس توی حیات داشتم که براش کتاب میخوندم.
July 2008
3 posts
چرخ زندگی
این ریتم یکنواخت، دیگه ذهنم رو جایی نمیبره
چرخش سینوسی کزایی با صدای قیژ قیژ تکراری
Live Tomorrow
Its cold around me, the night is young the sun has fallen and I’ve become the lonely one the moon is dancing among the clouds and my knees are shaking, and my dreams are braking but I know I live But i know i live, today I know we could live tomorrow But I know I live today, I know we could live tomorrow But I don’t think we should wait! No.. I know we could.. Taking my life in my hands! (the...
بادبادک باز
تُفم به ریش هر چه عنتر حق به جانب است. آنها غیر از تسبیح گرداندن و حفظ کردن کتابی که به زبان دیگری است و هیچی ازش حالیشان نیست هنر دیگری ندارند. خدا به دادمان برسد اگر روزی افغانستان بیفتد دست اینها.
* ظاهرا وارد وبلاگم نمیتونم بشم :((
June 2008
1 post